تبليغاتX
irany abad
 ادامه داستان:

  آشنایی با فریبا خانوم:

چند ماهی از نقل مکانمان به محل جدید نگذشته بود که سر و کله دوستی جدید برای مامان پیدا شدبه نام فریبا خانوم . او زنی بسیار زیبا و متاهل که دارای یک دختر همسن من بود، فریبا خانوم و مامان دیگه دوست جون جونی شده بودندو همیشه با هم بودیم .یه شب ما میرفتیم و یه شب اونها منزل ما بودند ،در این دوران همپدر من و هم شوهر فریبا خانوم شیفت شب هم سر کار میرفتند ،خلاصه برنامه زندگی ما چنین بود : صبح میرفتیم خونه فریبا خانم و ما بچه ها تنها می موندیم خونه و مامان و فریبا خانم آرایش کرده ومرتب و منظم به عنوان خرید می رفتند و برای شام بر می گشتند و هر بار یک اسباب بازی خوب برامون می آوردن.یک روز که همگی با هم می خواستیم بیرون بریم ، یک آقای خوشتیپ با بی. ام . و آلبالوئی آمد دنبالمون و ما سوار شدیم و فریبا خانم جلو نشست ، من که کنجکاو بودم به مامان گفتم این آقا کیه و مامان اون رو پسر دائی فریبا خانم معرفی کرد. ولی رفتارشون خیلی صمیمی و نزدیک بود،دوباره اون حس غریب به سراغم اومده بود(نفرت ، غیرت،تضادو.......)این ترددهای مشکوک بین مامان و فریبا خانوم به همراه آقا مهدی و شخصی که هرگز نامش را نفهمیدم ومطمئن هستم معشوقه فریبا خانوم بود ادامه داشت و برای من زجر آور بود . یه شب که خونه فریبا خانوم بودیم ، ساعت از نیمه های شب هم گذشته بود که صدای زنگ درب آمد من از پنجره خیابون را نگاه کردم همان بی.ام.و آلبالوئی جلوی درب پارک بود . ناگهان مامان به من و دختر فریبا خانوم گفت باید بریم زیر زمین و مشکلی که برای همسایه پیش آمده توسط فریبا خانوم حل شود. ما دو یا سه ساعت در زیر زمین بودیم و فریب خانوم به همراه مهمانش بالا بود. این قضایا روزها و شب های متوالی ادامه داشت و به نظرم وضع مالی مامان و فریبا خانوم روز به روز بهتر می شد و هر از گاهی طلایی برای خودشون می خریدن . همچنان روزها می گذشت و ما بزرگ می شدیم ،حالا من کلاس چهارم هستم و فکر می کنم بیشتر از همسن و سالهای خودم می فهمم. در  مدرسه و سرویس هرگاه بزرگتر ها راجع به سکس و مسائل مربوط مربوط به آن صحبت می کنن ، ناخواسته احساسی به من دست می داد ولی نمی دونستم چیست و چه باید بکنم.همیشه حس خوبی به همجنس خودم داشتم یادمه یه معلم داشتیم که دختر بسیار زیبا و مهربانی بود و من همیشه از دیدن او لذت می بردم .یه ظهر گرم تابستان من و دختر فریبا خانوم یعنی شمیم که حالا خیلی دوست بودیم کنار هم خوابیده بودیم که من با صدای پای مامان بیدار شدم ولی مثل همیشه خودم رو به خواب زدم، مامان با فریبا خانوم آهسته وارد اتاق شدن و بالای سر ما آومدن ، من فقط صدایشون رو میشنیدم که فریبا خانوم به مامان گفت نگاه کن موهای ازیر بغلش هم در امده بعد حس کردم مامان دامن منو بالا زد و شورتمو کنر زد و به فریبا خانوم گفت: برای این هنوز در نیامده و در ادامه وقتی داشتن از اتاق خارج میشدن به هم می گفتن مال شمیم قشنگ تره .آری : و این چنین شد که خط سکسی من شکل گرفت و بلوغ را لمس کردم.

آیا بلوغ جسم وروح هم زمان صورت می گیرد

داستان ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 6:51  توسط علی گشنه  | 

ادامه داستان:

ورود آشکارای آقا مهدی در زندگی ما

با آوردن مبلمان توسط آقا مهدی و معرفی او بعنوان دوست عباس آقا که مبلمان منزل خود را بعلت کمبود جا در خانه اش، بصورت مجانی به ما داده است.و در نتیجه بابا هم با او ملاقات کردوآشنا شد ، و در ساختمانهای پدر سرمایه گذاری نمود .

آری خلاصه از آن پس سرو کله آقا مهدی هر روز در خانه ما پیدا می شد ، مامان هم که آخر سیاست بود به همه همسایه ها می گفت پسر خاله شوهرم هست و گاهی هم که پدر از حضور او مطلع می شد وجویای علت می گشت مامان با کلی غرغر واعتراض به پدر پرخاش می کرد که اگه تو ازش پول نمی گرفتی برای کارت ،اون هم دم به ساعت نمی آمد اینجا از کار خبر بگیره ووقتی پدر کمی مشکوکانه نگاه می کرد مامان یه دسته پول می داد به پدر و می گفت امروز مهدی آورد بدم برای کار کم نیاری . من که خیلی کلافه بودم و اصلا حس خوبی نداشتم و روز به روز از آقا مهدی و مامان متنفر می شدم

جالب آن بود در ساعتی که آقامهدی مهمان ما بود ،مامان بسیار مهربون میشد و به من پول می داد تا برم بیرون هرچی دلم می خواد بخرم وبا بچه ها بازی کنم.ورفتار مامان با بابا رو به سردی میرفت و بگو مگوها ادامه داشت ،یک شب با سروصدای آن دو از خواب بیدار شدم وقتی به حرفهایشان گوش کردم فهمیدم بابا بخاطر بالا بودن پول قبض تلفن تصمیم به فروش اون گرفته و مامان مخالفت می کنه ومگفت: اگه تلفن رو بفروشی  من هم طلاق می گیرم.که بابا هم از فروش آن منصرف شد وشرط کرد که مامان باید پول تلفن رو از خرجی خودش پرداخت کنه وقضیه تلفن به پایان رسید ولی جالب آن جا بود که از آن پس قبض تلفن توسط آقا مهدی پرداخت می شد. البته من هم دلخوشی از بابام نداشتم چون اصلا کوچکترین عاطفه ای از او احساس نمی کردم و از طرفی مامان همواره از محاسن آقا مهدی و تیپ و اخلاقش تعریف می کرد و بابا رو خوار وذلیل می کرد،مامان همیشه به من میگفت :باید همسرت مثل مهدی باشه و کم کم با توجه به سن کمی که داشتم .اغفال حرفهای مامان شدم و تنفرم از آقا مهدی به علاقه تبدیل شد وسعی می کردم هر کار اون دوست داره انجام بدم ومی دیدم با این کار توجه مامان به من بیشتر میشه ،واز این مساله لذت می بردم چون تا آن زمان کسی در خانه منو نگاه نمی کرد و کمی محبت دیوانه ام کرده بود.

      ای کاش بارانی می باریدو پلیدیها را میزدود

داستان ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 18:57  توسط علی گشنه  | 

ادامه داستان :

نیمه دوم دوران کودکی

یک هفته از نوشتن نیمه اول دوران کودکیم می گذره ، در این هفت روز بارها وبارها داستان رو ورق زدم هر دفعه غم بیشتری احساس می کنم گاهی فکر می کنم از نوشتن دست ور دارم ومرور نکنم امروز سی وسه سال و هفت روز دارم  ولی خسته و هنوز در این اندیشه که چه  چیز من را به خطا برد، به یاد روزی می افتم که به محله جدید نقل مکان کردیم. پدرم سخت کار می کرد وشروع به سرمایه گذاری روی ملک وساخت وساز کرده بود و وضع مالی مان بهتر شده بود در نتیجه  به خانه ای بزرگتر وشیک تر اسباب کشی  نمودیم و از پری خانم وشهاب خبری نبود.

حالا من هفت سال داشتم وکم کم با محل جدید و بچه های اینجا انس گرفتم و دیگر پری خانم ،شهاب وآقا مهدی و حرفهای آنها رو از یاد برده بودم . تا اینکه یه روز در حین بازی برای خوردن آب وارد آشپزخانه شدم ، صدای مامان رو شنیدم که داشت پشت تلفن آهسته قربون ،صدقه کسی میرفت یک حسی به من گفت :واقعه ای جدید در پیش است.

حضور پدر هم روز به روز کم رنگ تر می شد تمام هم وغمش شده بود ساختمونهاش و افزایش پولش ، وصبح تا شب سر کار بود و اصلا نمی دیدیمش .گاهی  یکی و دو هفته ، یک باری بابا رو می دیدم و ان وقت هم اینقدر سر پول با  مامان بحث و دعوا می کرد که من فقط گریه می کردم .در آن دوران حضور پدر را اصلا حس نکردم ،احساس غریبی داشتم.

در خانه جدیدکار مامان شده بود حرافی پشت تلفن ویا به آرایشگاه رفتن وجدید ترین لباسها ومدلها رو پوشیدن وبه گشت وگذار پرداختن ومن هم به امان خدا و همسایه ها رها بودم.

ای کاش دست نوازش پدر و مادر را در آن موقع بر سرم حس می کردم ای کاش طعم بوسه پدر را چشیده بودم

روز به روز دور تر و دور تر......... کنارت باشند در حالی که نیستند

و جالب آنکه اختلافات بین خودشان هم لحظه به لحظه بیشتر میشد. یک روز صبح با سروصدای دعوای همیشگی شون از خواب بیدار شدم ، ترسیده بودم و در کنج اتاق سرم را بین پاهام مخفی کرده بودم و فقط می شنیدم که مامان مبل جدید برای پذیرایی می خواد و بابا پول نمیده .و میگفت: من دارم ساختمون می سازم ، دستم تنگه و نمی تونم مبل بخرم ،مگه مبلمانی که داریم چشه ،  حالا توی هال خونه مبل نباشه آسمون به زمین میادو دوباره کلی قشقرق همیشگی وقهر و رفتن  بابا به سر کار ،خلاصه این شده بود برنامه همیشگی این دو نفر........

یک هفته ازدعوای خرید مبل نگذشته بود که یک روز وانت باری جلوی خونمون نگه داشت ،من در حال بازی با بچه ها بودم که ناگهان توجه ام به مردی که از وانت پیاده شد وبه طرف خونه ما رفت ،جلب شد.

مردی فربه ،قدبلند و چار شونه با کت وشلوار بسیار تمیز و شیک ،وقتی صورتش به طرفم بر گشت احساس کردم تب کردم ودر حال سوختن هستم. وقتی در خونه باز شد من خودم را به نزدیکی او رسونده بودم ، مامان مثل اینکه  آماده رفتن به عروسی بود در را باز کردوانگار این غریبه را سالیان سال می شاخت

سلام و احوالپرسی گرمی کرد و گفت عزیزم اوردی،در همین زمان من هم از پشت دیوار که مخفی شده بودم ، بیرون امدم. مامان که کمی دست و پاشو جمع کردو کمی از آقا مهدی فاصله گرفت و با لحنی رسمی تر گفت:

مادر جون خوب هستند، زحمت بکشید بگید بیارن داخل...و از آن روز رفت وآمد آقا مهدی به منزل ما آغاز شد.

 

آری از آن پس جغد شوم بر زندگی ما سایه انداخت

 

داستان ادامه دارد 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 4:4  توسط علی گشنه  | 

 

 

مقدمه

پی نوشتی را که ملاحظه می نماید داستانی  است تلفیق شده از واقعیت های جامعه با افکار من ، در این داستان تلاش کرده ام که مسیر دو نوشته پیشین خود را کاملا عوض نماییم و از قصه های کوتاه وبرای گروه الف خارج شوم و کمی تلنگور به عالم بزرگتر ها بزنم .عالمی که به نظر من سرشار از بغض ،کینه و انتقام می باشد و همواره به دنبال قدرت طلبی و سود جویی حتی از خود هستند . من در این داستان سعی کرده ام بیشترین نگاه را به عدم باور خودواقعی در انسان وبه دیر پیدا کردن درون خود معطوف نماییم.

 چه کسی من را به خطا برد

در  سرسرای خانه قدم میزنم حس غریبی دارم، تمام اهل خانه یک به یک تبریک می گویند، با شنیدن  شاد باش ها کمی قدمهای خود را تند تر می کنم و از کنار آیینه راهرو به سختی عبور می کنم تا چهره ام را نبینم از اینکه چینهای صورتم بیشتر شده باشد می ترسم ، به تراس میرسم بوی شبنم به مشامم میرسد، چند سال است که من در این دنیا قدم نهاده ام کمی به مغزم فشار می آورم : 1،2،3،....سری اول انگشتان دستم تمام میشود ،سری دوم و سوم و حال به تک شماره میرسم . آری امروز من 33 سال از زندگیم گذشته است چه سریع و بی مکث ،غم غربت تمام وجودم را در بر میگیرد .تنهایی ، ترس وبسیاری مشکلات

 گذشته تلنگری به افکارم می زند می خواهم قدم هایم را به عقب بردارم وزمان را به گذشته برگردانم ولایه لایه روزگار را کنکاش کنم و بدانم تاریخ من چه بوده است اولین زمانی که به یاد میآورم  چهار سالگیم می باشد .

 

دوران کودکی::

 

امروز صبح از خواب بیدار شدم بعد از صبخانه به سراغ شهاب رفتم ، خانهء ما  در همسایگی آنها است او دو سال از من بزرگتر می باشد هر روز با هم بازی میکنیم و

مادرهایمان صحبت می کنند ، امروز شروع به دکتر بازی کردیم من مریض و شهاب دکتر بود از بازیهای دو نفره لذت می بردیم با هم در اتاق تنها می ماندیم و مشغول کار خود می شدیم من که نقش مریض را داشتم ،دراز می کشیدم و شهاب شروع به معاینه  کرد ، گفت

کجات درد می کنه و من هم دلم را نشان دادم ،

 شهاب گفت باید آمپول بزنم و من بر گشتم واو شورت و شلوارم را پایین گشید  حس قشنگی بود وقتی دستش روی پشتم می لغزید غلقلکم می شد در آن دوران نمیدانستم چه اتفاقی می افتد ولی بعد از آن تنها بازی مفرح من این بود.

 روزی با  شهاب مشغول بازی بودیم و مامان  و مادر شهاب مشغول رنگ کردن موی هم و صحبت کردن ناگهان گوشهایم تیز شد نمی دونم چرا و هرگز هم علت آن را نفهمیدم ، مامان شهاب می گفت دیروز یک حال حسابی کردم جات خالی بود شوکت جون و مامان من هم می گفت نوش جونت خواهر ، کی بود ، کجا تعریف کن ،

نمی دونی دیروز مهدی دوست شوهرم ، همونی که آن روز تو در خونگاه نشونت داده بودم

اومد دم خونه ،

پری کدوم ؟یادم نیست.

ای بابا : شوکت جون تو هم که فراموشی گرفتی

همون یارو که بی ،ام ،وی زرد داشت .ریش پروفسوری ،چاق و قد بلند بود .

آهان همون خوشگله که گفتی مجرده

آره بابا

خب چی شد ،

هیچی اومد با عباس کار داشت. عباس هم که شب کار بود باید میموند بیمارستان من هم دعوتش کردم داخل ، (اینقدر عشوه ریختم خواهر) اول می ترسید بیاد داخل وقتی فهمید بچه ها بالا خوابند اومد طبقه پایین ، چه لب آتیش ایی  داشت نمی دونی تا حالا با این عباس خاک به گور یه سکس مشتی مثل این نداشتم .

پری خوش به سعادتت بخت آمده در خونت ، من که مرٌدم اینقدر به خودم ور رفتم ،

اون هفته با فریده رفتیم آرایشگاه نمی دونی چقدر سکسی شدم، خاک به سر شب آمد خونه مثل خواجه حرمسرا ،پشت به من خوابید ، اینقدر گریه کردم، خلاصه من که چیزی از این حرفها سردر نمی آورم ولی کنجکاو بودم این یارو که پری خانم تعریف می کرد رو ببینم بعد از مدتی حضور آقا مهدی در خونه پری خانوم اینها پر رنگ تر گردید و در زمانی که عباس آقا نبود بیشتر می آمد من که فضول هم بودم یک روز وقتی شهاب رفت دست شوئی  از سوراخ کلید داخل اتاق طبقه پایین را نگاه کردم فقط یادم هست که یک مرد لخت دراز کشیده بود روی تخت وفقط بالا تنه اش معلوم بود ، یک روز از شهاب پرسیدم این آقا مهدی کیه ، گفت دوست بابام هست می یاد کارهای حسابداری مغازه بابا بزرگمو انجام می ده. بعد از این همیشه سعی می کردم زمانی که مامان با پری خانم صحبت می کنه نزدیک آنها باشم  یا اینکه  خودم را به خواب بزنم تا حرفهای انها را بشنوم وقتی پری خانوم از اندام آقا مهدی حرف میزد لذت می بردم .

 

 

یادم می یاد یه روز پری خانوم خیلی پریشون بود ودر حالی که گریه می کرد به مامانم میگفت:

راستش خواهر یه مشکل پیش امده ،  فکر کنم از مهدی حامله شدم ، دیروز رفتم دکتر گفت سه ماه داری.

چه کنم. مامان همین جور که دلداری میداد ، خندید و گفت خوش به حالت بلاخره صاحب یه بچه خشگل میشی و هر دو خندیدن، بعد از ان ماجارا دیگه آقا مهدی رو ندیدم تا اینکه چند وقت بعد شهاب صاحب یه خواهر شد.وهمه عباس آقا را پدر او می خواندن ،شاید الان که سالیان سال از ان موقع میگذره هنوز ان دختر و حتی اقا مهدی هم از ماجرا خبر نداشته باشه.

آری چه تلخ بود مرور آن دوران ، تمام اندامم به لرزه افتاده، نمی دانم از سرمای هواست یا تحلیل این خاطرات که همواره عذابم میدهد خود را به داخل می کشانم و به یاد این مطلب می افتم:

آب در حوض یخ زده

ماهیها همه مرٌده

زغالفروشیها تعطیل

ولی سیاهی همه جا روگرفته

این آدمی کیست که بخاطر دمی لذت بر شرف و ناموس چادر سیاه می کشد . تف وننگ بر ما

                                                                                                    ادامه دارد...........

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09ساعت 3:22  توسط علی گشنه  | 

اغاز وشروع ناگفته هایت شاید سخت . غمگین وسرشار از هیجان باشد

به نام یگانه معمار هستی

سخنی با خوانندگان گرامی

خوشحالم بعد از سی ودو سال توانسته ام جایی پیدا کنم برای بروز درون و  تقسیم افکارم با دوستانم. 

 

من علیرضا  ولی شریعت پناهی ملقب به علی گشنه. هستم سال ۱۳۵۴ در ایران /تهران متولد شدم    

 

دوران کودکی را در محله نارمک سپری کردم و دوران ابتدایی و راهنمایی در مجتمع کیهان نو گذراندم و در دبیرستان علی ابن موسی الرضا دیپلم گرفتم و برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی عمران راهی کویر پر ستاره و زیبای کرمان شدم و برای پایان تحصیل و اخذ مدرک به شهر علم و دانش ،سمنان کوچ نمودم و در سال ۱۳۷۸-۱۳۷۹در رشته مهندسی عمران فارغ التحصیل گردیدم.                                                  

وپس ازان برای کار به خانواده در تهران ملحق شدم و تا سال ۱۳۸۶ به سختی کار کردم .ولی برای پیشرفت و تجربه بیشتر در اردیبهشت ۱۳۸۷ ایران را ترک نمودم و راهی کشور ترکیه گردیدم و هم اکنون در اینجا سکنا گزیده ام.                                                                                                            

علی گشنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 18:30  توسط علی گشنه  |